داستانی از جعفر صابری(شلوار سبز) - آشتی
سفارش تبلیغ
صبا
دانش دو گونه است [ در طبیعت [سرشته و [ به گوش [شنیده و تا سرشته نباشد، شنیده سود ندهد . [امام علی علیه السلام]
سه شنبه 97 آبان 1: امروز

 

 

شلوار سبز

 

با صدای بلند راننده که فریاتد زد : آخرشه رمضانعلی تکانی خورد و به خود آمد بعد دست جمال رو گرفت و از جلوی اتوبوس پیاده شده بتول هم به آنها رسید و بعد بچه را دست رمضانعلی داد و چادرش را را روی سر مرتب کرد بچه را گرفت و چهارتای راه افتادند.جمال همینطور که دستش توی دست باباش بود تقلا می کرد که زودنر به فروشگاه برسد.

از میدون اعدام تا فروشگاه راخه زیادی نبود اما قدمهای خسته و ناتوان رمضانعلی احساس می کرد فشار زیادی را باید تحمل کنه شاید این فشار ،فشار زندگی بود یا چیز دیگری با یک دست جمال و با دست دیگر دسته ی زنبیلی را با گونی دوخته بودند گرفتته و گاهی آن را محکم فشار می داد بتول سعی می کرد دوشادوش رمضان حرکت کند و بچه را هم حسابی پوشانده بود دم درب فروشگاه قیامت بود آخه ناسلامتی شب عید بود و بقول رمضانعلی عروسی کاسب کارها از خانه که راه افتاده بودند رمضانعلی سعی کرده بود به بتول چیزی نگوید خیلی دلش می خواست یک چیزی برای شب عید بخره اما دو هفته ی پیش عذرش را خواسته بودند می گفتند نیرو زیاد داریم می گفتند باید تحمل بشه می گفتند نیرو زیاد داریم می گفتند باید تعدیل بشه ...حالا رمضانعلی مثل صدها نفر دیگر مثلا تعدیل شده بود – رمضانعلی خیلی سعی کرده بود که بتول چیزی نفهمه اما خودش هم می دونست که نمی تونه تا شب عید طاقت بیاره و بلاخره بتول می فهمه صبحهای زود بیدار و مثل همیشه راهی اداره می شد اما می رفت توی پارک و یا گوشه بازار تا شاید کاری پیدا کند امثال رمضانعلی زیاد بودند پارسال شب عید هم همین قصه بود شرکت ....

اعلام کرده بود که نیرو زیاد داریم اما به قول بچه ها ترکشش به اون نخورد اما امسال....

چند روز پیش وقتی گوشه ی بازار منتظر بود تا وانتی چیزی باتیستد و او انرا خالی کند یکی از همکاران اداره اش را دیده بود و طرف هم خیلی مردانگی کرده بود و هزار تومان به رمضانعلی داده بود حالا رمضانعلی با همان هزار تومان اهل و عیال را آورده بود برای خرید شب عید رمضانعلی می خواست بتول متوجه نشود که پول نداره اما نمی دونست چطور....جمال دست باباش را می کشید و از این طرف سالن به انطرف سالن می دوید با دیدن اسباب بازی های جمال دست باباش را می کشید و از اینطرف و سالن به آن طرف سالن می دوید با دیدن اسباب بازیهای جمال آرام می گرفت خیره به هواپیمای پلاستیکی و ماشینهای کوکی غرق لذت شد. بتول فریاد زد جمال یتیم شده بیا بریم لباس بخریم و رمضانعلی جمال را بکش بکش به طرف لباس کودکان برد..بتول یک شلوار سبز پیدا کرد و با خوشحالی به طرف رمضانعلی و جمال آمد و گفت رمضان ببین این قشنگه رمضانعلی شلوار را گرفت و شروع کرد به وراندازش بیشتر قصد داشت قیمت شلوار را بداند تا مرغوبیت آنرا ...جمال فریادی از خوشحالی کشید و شلوار را چنگ زد بتول که متوجه حالات رمضانعلی شده بود شلوار را از دست جمال گرفت و گفت ریم جلوتر شاید بهتر این پیدا بشه همین رفتار و کردار بنول بود که رمضانعلی همیشه در مقابل این زن احساس خجالت می کرد چرا که نتوانسته بود خوب بهش خدمت کنه ...

دک غرفه ی قصابی محشری بود گوشت یخی کیلویی 240 تومان بتول به فکر شب عید بود واسه همین خود را به جلوی صف زد بتول بی توجه به فریاد زنها با صدای بلند به رمضان گفت هزار تومان بده برق از وجود نحیف رمضان جریان گذشت ها ناخواسته دست در جیب برد و... خبری نبود دستش را خوب در جیب چرخاند .خبری نبود لحظات بری او مثل سالها می گذشت و صدایی را نمی شنید جز صدای قلبش و وقتی سرش را بالا آورد چهره اش برافروخته و لبهای در حرکت بتول را دید که با دستانی که به طرف او دراز کرده بود تقاضای پول داشت ....

ناگهان فکری به خاطرش رسید این همان چیزی بود که او می خواست بهانه ی برای آنکه بتول متوجه نشود او پول ندارد بی انکه درنگ کند فریاد زد کیفم .کیفم را دزدیدند بعضی با دست او را به بتول نشان می دادند .جمال متعجب از حالات پدر خیره به او و مادر و گاهی دزدانه به غرفه های اسباب بازیها نگاهی می انداخت – بتول صبورانه گفت عیبی نداره فدای سرت بر می گردیم خانه رمضان از خود و کردارش شرمنده بود. دلش احساس می کرد چاره ای جز این نداشت ....

بیرون هوا خنک بود و رمضان احساس سردی می کرد... رطوبت خاصی بر پیشانی حس می کرد شاید عرق شرم بود از خود بی خود شده بود و بی تفاوت قدم از قدم بر داشت با خود می گفت: آخه چرا باید تعدیل می شد حداقل چرا قبل از عید ؟ این عید چیست که مردها و خانواده ها را اینطور خوار و ذلیل می کند من کی هستم ما کی هستیم آسمان ما چرا آبی نیست ؟ چرا بتول اینهمه تنها و بدبخت است . چرا من باید تعدیل می شدم صدای بلند بتول که بیشتر شبیه جیغ بود با صدای ترمز اتومبیل در هم پیچید و بعد سر کوچک و نیم جان جمال بر روی زانوی نحیف پدر قطرات اشک و بغضی پدر به رنگ خون جمال درآمد و جمال آرام و با بغض خاص کودکانه آخرین جملات زندگی خود را بر لب می راند.

بابا آن شلوار سبز را برایم می خری؟


 نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 89/11/4 و ساعت 5:36 عصر | نظرات دیگران()

بالا

بالا